قصه ی زندگی:
اولش نیستی ، آخرش نیستی ، اولش رنج ، آخرش رنج .پس چه فرقی می کند؟
چه بخواهیم و چه نخواهیم ، همه ی مسائل و مشکلات و شادی ها و امیدها و غم های به راحتی.با سرعت برق و باد ما خواهند گذشت.
جای نگرانی نیست.همه ی مسائل و مشکلات زودگذرند.پس غم خوردن بی فایده است.
همه ی مسائل در یک چشم به هم زدن می گذرد و ما به زودی با واقعیتی به نام مرگ روبرو خواهیم شد.به زودی در بستر مرگ رنج خواهیم کشید.به زودی با مرگ مواجهه خواهیم شد.چونان کسی که پس از یک روز سخت و پر مشغله و خسته کننده به خواب می رود.
مرگ با تو صحبت می کند:همه ی مسائل گذرا هستند.بیهوده غم نخور.همه چیز و همه کس موقتی هستند.پس نگران چیزی نباش.
مرگ در مقابل زندگی قرار می گیرد.مرگ به زندگی نه می گوید.مرگ به واقعیت ها نه می گوید.مرگ گذرا بودن زندگی و واقعیت های موجود را گوشزد می کند.مرگ نادانی های ما را گوشزد می کند.
تفاوتی نمی کند که چگونه انسانی هستید:موقع مرگ خواهید دید که تمام زندگی با تمام جزئیات مسخره اش،خواب و خیالی بیش نبوده است.
ولی آن روز برای پشیمانی و بیداری بسیار دیر است.
مرگ همه ی ما را در آغوش می گیرد. مرگ چونان پتکی است بر سر تو که بیدارت مي کند و مي گويد مغرور نباش.تو از هیچ هم ناچیزتری.
آیا اکنون می توانیم اگاه شویم و از کابوس و رویایی که دیگران در شکل گیری آن نقش داشته اند، بیدار شویم؟
آیا می توانیم حماقت اکنون و گذشته ی خود را به صورت روشن و بدون تعصب ببینیم؟
آیا می توانیم به نقص خود واقف شویم تا بتوانیم به سمت کمال حرکت کنیم؟
وقتی که عاقبت امور و به خصوص مرگ مورد بررسی و موشکافی قرار گیرد،از اهمیت واقعیت ها و مسائل زندگی کاسته می شود و همین فرصتی می شود برای تحول و حرکت به سوی خودشناسی و خودسازی و نیل به معرفت.