تبليغاتX
عشق معلمی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ،

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش ،

و او یک ریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 11:29  توسط  مهرعلي گراوند   | 

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 11:56  توسط  مهرعلي گراوند   | 

مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم پس، سوداي سواد آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما

يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آ موزد و علم يقين

(شهريار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 9:27  توسط  مهرعلي گراوند   |