تبليغاتX
عشق معلمی

كودك و مدرسه

تو اي تربيتكننده نسلهاي انسان؛ هنگامي كه در آسمان جهان تعليم و تربيت همچون ماه ميدرخشي، وقتي مانند ابر بهاري به سرزمين دلهاي مشتاق و آرزومند پژوهندگان دانش فرو ميريزي، زماني كه چون خورشيد دل افروز جهان را گرم و روشن ميكني و هنگامي كه فداكاري و نوعدوستيات مانند دريا موج ميزند من بر صفاي دل و عظمت روح تو سلام ميفرستم. سلامي كه از نهاد دل است و هميشه سپاسداري و تحسين به همراه دارد. آري، معلم سرفرازترين و شريفترين فرد جوامع انساني است و در شأن زيبندهاش همين بس كه حضرت علي(ع) آن يكتامرد عالم روحاني و نجاتدهنده بشريت از جهل و ناداني ميفرمايند: «هر كس به من حرفي يا لفظي بياموزد مرا يك عمر بنده خود كرده است.» اما آيا مي دانيد منظور اين بزرگمرد جهان بشريت كدام معلم است؟ معلمي كه بر همه جاي قلمرو روح و ذرات وجود او دو نيروي مقدس و خدايي به نام وجدان و ايمان حكومت كند. معلمي كه با يك گوش صداي ايمان را ميشنود با گوش ديگر نواي وجدان را، معلمي كه تار وجودش از وارستگي و شرف و پودش از عدالت و انصاف باشد. معلمي كه آيين تدريس و شيوه تعليم را از پيشوايان بزرگ اسلام الهام بگيرد و بالاخره معلمي كه نسبت به سرنوشت دانشآموزان دلسوز و با عاطفه باشد بنابراين زنگ مدرسه همواره بايد آواز زيباييها و نيكوييها و نام مدرسه تداعيگر چهرههاي متبسم و مصمم باشد چرا كه همه انسانها بهويژه كودكان و نوجوانان محبتپذير و تنبيهگريز هستند.نياز به محبت از اساسيترين نيازهاي فطري انسان است. كودكان قبل از اين كه كشش چنداني نسبت به يادگيري و اكتساب برنامههاي آموزشگاهي داشته باشند تشنه محبتند و جستوجوگر نگاههاي پرمهر و صداهاي روحنواز. يكي از ترسهاي كودكان كه سبب ناراحتي فراوان والدين آنان ميشود ، ترس از مدرسه رفتن است كه گاه به صورت وحشت و اضطراب شديد به هنگام خروج از منزل ظاهر ميشود. ترس از مدرسه، به بيميلي شديد در مورد رفتن به مدرسه گفته مي شود. ترس از مدرسه عبارتي است مصطلح و غلط زيرا در اكثر اوقات كودك از مدرسه ترس ندارد بلكه به عللي از رفتن به مدرسه امتناع ميورزد .

پس هميشه به خصوص در اوايل سال تحصيلي مراقب بچه ها باشيم و با راهكارهاي علمي به آنان كمك كنيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 11:10  توسط  مهرعلي گراوند   | 

ويژگيهاي مدرسه با نشاط

يك مدرسه با نشاط بايد ويژگيهايي داشته باشد که دانشآموزان را به مدرسه علاقهمند كند و سبب پيشرفت تحصيلي دانشآموزان شود. براي رسيدن به اين امر دانشآموزان بايد در کارهاي مدرسه نقش داشته باشند و از استعداد و تواناييها و همکاري دانشآموزان بهره گرفته شود.

مدرسه با نشاط بايد معلم مدير و کارمندان با نشاطي داشته باشد در ضمن آنها بايد دانشآموزان را دوست داشته باشند و برايشان ارزش قائل شوند در مدرسه با نشاط با لحني تند و توهينآميز با دانشآموزان صحبت نميشود. اگر دانشآموزان موفقيتهايي به دست آورند مورد تشويق قرار ميگيرند. در مدرسه با نشاط همه استعدادهاي دانشآموزان مورد نظر مربيان و معلمان قرار ميگيرد نه صرفا يک استعداد. در مدرسه با نشاط سعي ميشود نظافت و بهداشت، دقيقا رعايت شود همچنين در فضاي مدرسه گلها و گياهان خوب و زيبا كاشته ميشود. در مدرسه با نشاط دانشآموزان لباسهايي با رنگ شاد ميپوشند نه لباس تيره. در اينگونه مدارس فعاليتهاي غير درسي در کنار فعاليتهاي درسي انجام ميشود. مانند کلاسهاي فوق برنامه بر اساس نياز و استعداد دانشآموزان. در مدرسه با نشاط به دانشآموزان تکاليف سنگين و سخت نميدهند زيرا ممکن است از درس دلزده شوند؛ بلكه سعي ميشود آموزشها به صورت عملي باشد. براي پيشرفت کارها از دانشآموزان هم نظرخواهي ميشود. اشتباهات دانشآموزان را سعي ميکنند با راهنمايي درست اصلاح کنند نه با تحقير. در مدرسه با نشاط دانشآموزان را با نمره انضباط تهديد نميکنند بلکه به او کمک ميکنند تا خوب و صحيح هدايت شود. در چنين مدرسهاي دانشآموز با علاقه وارد مدرسه ميشود و دوست ندارد كه مدرسه تعطيل باشد.

مدرسه با نشاط چه تأثيري در ايجاد يادگيري دانشآموزان دارد؟

مدرسه با نشاط، محيط مدرسه را براي دانشآموزان شوق انگيز و شادي آور خواهد کرد. دانشآموزان در اينگونه مدرسهها با حوصله و شوق زياد به عمق مطالب درسي پي ميبرند و آنها را خوب ميفهمند، تجربه ميکنند و نيز آن را با حقيقت محيط زندگي خود مربوط ميسازند، از اين رو با ذوق و شوق به مدرسه ميآيند و اميد به موفقيت و زندگي در آنها تقويت ميشود، زيرا نشاط و شادابي ميتواند استعداد آنها را شکوفا سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 12:13  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان – نگهداري هديه

مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از خانمي گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به فكرش افتاد ، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند . ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش می ترسید . توی مسیر همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند . فکری به ذهنش رسید . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به همسر عزیزم ) همسرش تا آخر عمر ، آن هدیه را مثل تکه ای از بدن خودش مواظبت می کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 11:28  توسط  مهرعلي گراوند   | 

معما - یک مرد و یک جزیره

مردی قصد دارد به جزیره ای برود آن جزيره وسط دریاچه ای به قطر 1000 مترقرار دارد ، در حالی که یک درخت در وسط جزیره و یک درخت در ساحل وجود دارد و او فقط طنابی به طول 1002 متر در اختیار دارد . چگونه آن مرد می تواند به جزیره برود. در حالی که شنا کردن بلد نیست؟

جواب معما:

يك سر طناب را به درختی که در ساحل قرار دارد می بندد و سر دیگر طناب را به دست گرفته و دریاچه را دور می زند تا به جای اول خود برسد . بدین ترتیب طناب به دور درخت جزیره گردیده و می تواند با گره زدن سر دوم طناب به درخت ساحل ، خود را با کمک طناب به آن طرف آب بکشاند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 8:45  توسط  مهرعلي گراوند   | 

معما - لنگه جوراب

فرض کنید 20 لنگه جوراب سیاه و 10 لنگه جوراب سفید در چمدانتان دارید . اگر در تاریکی بخواهید یک جفت جوراب هم رنگ داشته باشید ، حداقل چند جوراب باید از چمدان درآورید؟

این مساله با تفکر منطقی قابل حل می باشد ، به این نحو که اگر سه جوراب را از چمدان خارج کنید ، می توانید حداقل یک جفت جوراب هم رنگ داشته باشید چون سومی هر رنگ که باشد با دوتای قبلی یک جفت هم رنگ به دست می آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 12:4  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - ادیسون

ادیسون در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که در ساختمان بزرگی قرارداشت ، هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است.آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی! می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد!

در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود .

روحش شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 10:8  توسط  مهرعلي گراوند   | 

ملا نصر الدين هميشه اشتباه نمي كرد

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت : هروقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

نتيجه داستان

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند»

در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به نيازمندان كمك كنند .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 9:44  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - نقاشی صلح

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 8:32  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - همه همسران من

روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي كرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي كرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه اين پادشاه با مشكلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد. همسر اول پادشاه، شريكي وفادار و صادق بود كه سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.

روزي پادشاه احساس بيماري كرد و خيلي زود دريافت كه فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و درعجب بود و باخود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»

بنابراين به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر كرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي كه چيز ديگري مي گفت از كنار او گذشت.

جوابش همچون كاردي در قلب پادشاه فرو رفت.پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي كمك نزد تو مي آمدم و تو هميشه كنارم بودي. اكنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم كمكي به تو بكنم، حداكثر كاري كه بتوانم انجام دهم اين است كه تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران كرد.

ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي كند به كجا روي، با تو مي آيم.»

پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود.

پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي كاش زماني كه فرصت بود به تو بيشتر توجه مي كردم.»

نتيجه داستان

در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما اداره و محل كار ما است. بدون توجه به اينكه تا چه حد برايش زمان و امكانات صرف كرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است كه بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي كند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه ما را تا محل بعدي همراهي كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتي كه تنها كسي است كه همه جا همراهمان است. همين حالا احيائش كنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:31  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - محبت پرنده

روزی شخصی از بیابان به سوی مدینه می آمد ، در راه دید پرنده ای به سراغ بچه های خود در لانه رفت.کنار لانه آمد و جوجه های آن پرنده مادر را از لانه درآورد و با خود گفت: اینها را به عنوان هدیه نزد پیامبر (ص) ببرم. آنها را به حضور پیامبر (ص) آورد، در این هنگام جمعی از اصحاب حاضر بودند، ناگاه دیدند پرنده مادر،بی آنکه از مردم وحشت کند آمد و خود را روی جوجه های خود انداخت.معلوم شد پرنده مادر ، به دنبال آن شخص به هوای جوجه هایش آمده و محبت و علاقه به قدری زیاد بوده که بی آنکه از دیگران وحشت کند تا او را نیز دستگیر کنند، امد و خود را به روی جوجه هایش انداخت و با زبان حال جوجه های خود را می خواست. پیامبر (ص) به حاضران رو کرد و فرمود: (این محبت مادر را نسبت به بچه هایش درک کردید، ولی بدانید خدا هزار برابر اين محبت، نسبت به بندگانش محبت و علاقه دارد) .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 8:57  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - ما چقدر فقير هستيم

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. ـ در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:« نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» ـ پسر پاسخ داد:« عالی بود پدرـ پدر پرسید:« آیا به زندگی آنها توجه کردی؟» ـ پسر پاسخ داد:« بله پدرـ و پدر پرسید:« چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟» ـ پسر کمی اندیشد و بعد به آرامی گفت:« فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاستبا شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:« متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 11:0  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - لياقت عشق

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 8:43  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - گنجشك و خدا

روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید...من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد" و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیای تو را گرفته بود؟" و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 10:13  توسط  مهرعلي گراوند   | 

كيك بهشتي مادر بزرگ

پسر کوچکی برای ماد‌ربزرگش توضیح می‌د‌هد‌ که چگونه همه چیز ایراد‌ د‌ارد‌: مد‌رسه، خانواد‌ه، د‌وستان و ... ماد‌ربزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می‌پرسد‌ که کیک د‌وست د‌ارد‌؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است. ـ روغن چطور؟ ـ نه! ـ و حالا د‌وتا تخم‌مرغ. ـ نه ماد‌ربزرگ! ـ آرد‌چی؟ از آرد‌ خوشت می‌آید‌؟ جوش شیرین چطور؟ ـ نه ماد‌ربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد‌. ـ بله. همهٔ این‌چیـزهـا به تنـهـایی بد‌ به نظــر می‌رسند‌. اما وقتی به د‌رستی با هم مخلوط شوند‌، یک کیک خوشمزه د‌رست می‌شود‌. خد‌اوند‌ هم به همیــن ترتیب عمل می‌کند‌. خیلی از اوقــات تعجب می‌کنیم که چرا خـــد‌اوند‌ باید‌ بگذارد‌ ما چنیـــن د‌وران سختی را بگذرانیم. اما او می‌د‌انــد‌ که وقتی همـهٔ این سختـــی‌ها را به د‌رستی د‌ر کنار هم قـــرار د‌هد‌، نتیجــه همیشه خوب است. ما تنــها بایـد‌ به او اعتماد‌ کنیم، د‌ر نهایت همهٔ این پیشامد‌ها با هم به یک نتیجهٔ فوق‌العاد‌ه می‌رسند‌.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 8:45  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان – اميد به زندگي

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند

ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 12:31  توسط  مهرعلي گراوند   | 

مهارتهاي زندگي

خاکستری وجود ندارد

اولین نوع خطای شناختی و شاید فراوان‌ترین نوعش، تفکر «همه یا هیچ» است. شاید شما هم با این قانون فیزیکی آشنا باشید، اما در ذهن کسانی که از این نوع خطای شناختی استفاده می‌کنند، یا موفقیت وجود دارد یا شکست، آدم‌ها یا خوبند یا بد، آدم یا خوشبخت است یا بدبخت. خاکستری وجود ندارد . «من یا فلان ماشین را می‌خواهم یا اصلا ماشین نمی‌خرم»، «یا گوشی فلان مدل یا هیچ نوع گوشی‌ای»، «آدم اگر می‌خواهد برود مسافرت، باید یک جای درست و حسابی برود و یک هتل چند ستاره، وگرنه مسافرتش به درد نمی‌خورد»، «آدم اگر کاری ‌را می‌گیرد یا باید به بهترین نحو انجام بدهد یا اینکه قبول کند خراب کرده». متاسفانه ذهن برخی افراد پر است از جمله‌هایی که نمود این خطای شناختی‌اند.

تقصیر من بود

یکی دیگر از خطاهای شناختی، ربط دادن وقایع عالم و آدم به شخص شخیص خودمان است. به یک طرف قضیه که منجر می شود به خودشیفتگی های هذیانی، کاری نداریم؛ اما طرف دیگر، آن است که مقصر تمام اتفاقهای ناخوشایند اطرافمان را خودمان بدانیم. به اصطلاح روانشناسها آدمهایی که از این نوع خطای فکری رنج می برند، از «اسنادهای درونی» زیاد استفاده می کنند، یعنی علت وقایع را در درون خودشان جستجو می کنند نه عوامل بیرونی.

« اینکه اون خورد زمین تقصیر من بود»، «چرا امروز اینقدر ناراحت بود؟ حتما من یه کاری کردم که ناراحت شده»، در تمام مواقعی که این فکرها از سرمان میگذرند، اگر کمی منطقی باشیم درمی یابیم که چندین عامل می تواند در به وجود آمدن یک اتفاق دخیل باشد و ما فقط یک عاملیم.

در دنیای روان‌شناختی انسان‌ها قانون سیاه و سفید می‌تواند زندگی را به تیرگی بکشد.

 شکست کوچک وجود ندارد

کسانی که این خطای فکری در ذهنشان وجود دارد، انگار یک ذره بین تخصص یافته گذاشته اند جلوی ذهنشان و با آن ذره بین به وقایع نگاه می کنند. گفتیم تخصص یافته، به این خاطر که این ذره بین، تنها موقعی کار می کند که اتفاق ناخوشایند باشد یا بتوان اسم اتفاق را گذاشت «شکست». آنها از کوچکترین شکستها یک فاجعه ملی می سازند! در نظر آنها نیامدن یکی از دوستان درجه پنجم، از آمدن همه دوستان درجه اول به جشن تولدشان مهمتر است.

موفقیت بزرگ وجود ندارد

افرادی هم که از این خطای شناختی استفاده می کنند، دوربین را چپه گرفته اند و دارند از ته دوربین به موفقیتهایشان نگاه می کنند. به اصطلاح روانشناس ها آنها موفقیتهایشان را کوچک نمایی می کنند. «خب ارشد قبول شدم که شدم، مگه چه اتفاق بزرگی تو زندگی ام افتاده؟»، «ماشین خریدن هم شد موفقیت؟ حالا دیگه زیر پای بچه 10ساله هم یه ماشین شخصیه». اینها نمونه های تفکر براساس کوچک نمایی موفقیت است.

احساسش می کنم؛ پس وجود دارد

این خطا از آن خطاهاست که فقط داورهای ماهر می توانند آن را متوجه شوند. اساس این خطا این است که احساسهای منفی وجود دارند پس باید یک واقعیت منفی هم در مقابلش وجود داشته باشد. «احساس گناه می کنم پس حتما آدم بدی هستم!»، «احساس خشم می کنم پس حتما یک بی انصافی در حقم شده است». می بینید چقدر ظریف و موذیانه؟

به هر حسی باید یک برچسب شخصیتی زد

اصل این خطا این است که رفتارهایمان را به چیزی نسبت دهیم که کمتر تغییرپذیر باشد. مثلا بعد از یک اشتباه به جای اینکه به خودمان بگوییم اشتباه کردم، بگوییم «بازنده ام» یا «احمقم».

بایدها و نبایدها

تا بوده و نبوده این بایست و نبایستها هر وقت افراطی شده اند آدمهایی را به وجود آورده اند که آنقدر ایدئولوژیک فکر می کنند که می خواهند دنیا را با باید و نبایدشان ویران کنند؛ تصور کنید یک نفر توی ذهنش پر از خطای باید و نباید باشد و بخواهد کودکش را نصیحت کند یا به زیردستش در اداره چیزی بگوید.

هر چه سریعتر بهتر

کلا با شتاب قضاوت کردن براساس تفکر شهودی است و با تامل فکر کردن براساس منطق. کسانی که بیش از حد شتابزده اند، فوری ذهن طرف مقابلشان را می خوانند، البته به غلط؛ و پیشبینی های منفی را به سرعت ردیف می کنند. «من میدونم خراب میشه».

نگاه از زوایای تاریک

کسانی که اینگونه می اندیشند بیشتر، تجارب منفی روزمره در ذهنشان می ماند تا تجربه های مثبت. روانشناس ها به این خطا می گویند «انتزاع گزینشی». این آدمها اگر چیزهایی را که در روز بر آنها گذشته است و حس هایی را که داشته اند بنویسند، درمی یابند که اوضاع آنقدرها هم خراب نیست.

نتیجه گرفتن بدون دلایل کافی

فردی که از این نوع خطا که نامش هست «استنباط دل بخواهی»، رنج می برد بدون اینکه دلایل کافی داشته باشد نتیجه می گیرد. مثلا یک دانشجوی انترن وقتی که میبیند رئیس بیمارستان یک اطلاعیه زده که «تمام بیمارانی که یکبار توسط انترنها ویزیت شده اند، باید دوباره توسط رزیدنتها ویزیت شوند»، نتیجه می گیرد که رئیس بیمارستان اعتقادی به کار ما ندارد.

دکتر فرهاد الوردی ، با تغییر و تلخیص

 منبع: مجله اينترنتي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 9:0  توسط  مهرعلي گراوند   | 

سلام دوستان

یه فلش 8 گیگ دارم پر از مطالب مهم هرچه سعی


می کنم باز نمیشه لطفا هرکدوم راهی بلدید کمکم کنید .


ممنونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 14:52  توسط  مهرعلي گراوند   | 

كيفيت بعد از فروش

يكي از مديران آمريكايي كه مدتي براي يك دوره آموزشي به ژاپن رفته بود، تعريف كرده است كه: روزي از خياباني كه چند ماشين در دو طرف آن پارك شده بود مي گذشتم. رفتار جوانكي نظرم را جلب كرد. او باجديت و حرارتي خاص مشغول تميز كردن يك ماشين بود. بي اختيار ايستادم. مشاهده فردي كه اين چنين در حفظ وتميزي ماشين خود مي كوشد مرا مجذوب كرده بود. مرد جوان پس از تميز كردن ماشين و تنظيم آيينه هاي بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرف تر، در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وي گيجم كرد.

به او نزديك شدم و پرسيدم: «مگر آن ماشيني را كه تميز كرديد متعلق به شما نبود؟»نگاهي به من انداخت و با لبخندي گفت: «من كارگر كارخانه اي هستم كه آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمي خواهد اتومبيلي را كه ما ساخته ايم كثيف و نامرتب جلوه كند.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 10:14  توسط  مهرعلي گراوند   | 

داستان - درويش و شيطان

درويشي به اشتباه توسط فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف  به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 8:54  توسط  مهرعلي گراوند   | 

آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت

تاریک باد آینه‌ی مهر انورت

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ

با خاک تیره ، گر ننمایم برابرت

شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ

ای تیز جنگ ، کند نگردید خنجرت ؟

اي تلخ کام تا چند جهان را کنی هلاک

هرگز تهی نمی‌شود از زهر ساغرت

سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک

دست که می‌رسد به عنان تکاورت ؟

کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی

گویا نشد دچار کس از من زبون ترت

بگسل طناب خیمه‌ی لعبت که سوختم

زین بازی ملال فزای مکررت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 12:28  توسط  مهرعلي گراوند   | 

خوب مي فهمد دل من معني تنها شدن را

معني مرگ را ، درماندگي را ، فنا شدن را

شوره زار حسرتم اي ابر محبت

دوست دارد چشمهايم آب را و دريا شدن را

روي دوشم كوله بار غمي ديرينه دارم

خوب مي فهمم آواره صحرا شدن را

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 11:35  توسط  مهرعلي گراوند   | 


انالله و انا الیه راجعون


برادرجان هرگز فراغ ابدیت در باورم نمی گنجد .


+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 20:52  توسط  مهرعلي گراوند   | 


یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست

مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست

من بیخود سینه بسی کنده‌ام زدرد

گویید مرهم دل افکار من کجاست

دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ

طوطی زبان نادره گفتار من کجاست

بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع

آتش نشان آه شرر بار من کجاست

بی یار و بی‌کسم ، چه کنم چیست فکر من

آنکس که بود یار وفادار من کجاست

بیمار نبود آنکه غمش ساخت بیخودم

آگاهیم دهید که آن مسافر من کجاست

با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت

آن نوربخش دیده بیدار من كجاست

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 12:22  توسط  مهرعلي گراوند   |