تبليغاتX
عشق معلمی
داستان - ما چقدر فقير هستيم

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. ـ در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:« نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» ـ پسر پاسخ داد:« عالی بود پدرـ پدر پرسید:« آیا به زندگی آنها توجه کردی؟» ـ پسر پاسخ داد:« بله پدرـ و پدر پرسید:« چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟» ـ پسر کمی اندیشد و بعد به آرامی گفت:« فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاستبا شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:« متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 11:0  توسط  مهرعلي گراوند   |