|
|
|
|
|
داستان – نگهداري هديه مرد
هدیه ای که چند لحظه پیش از خانمي گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده
بود و طول خیابان را طی می کرد . به فكرش افتاد ، این یادگاری را برای
همیشه نگهداری کند . ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش می ترسید . توی مسیر
همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند . فکری به
ذهنش رسید . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به
همسر عزیزم ) همسرش تا آخر عمر ، آن هدیه را مثل تکه ای از بدن خودش
مواظبت می کرد.
|
||
|
|
درباره |
|
دوستان عزيز به كلبه كوچك اين حقیر خوش آمديد . اميدوارم با راهنماييهاي ارزشمند خود بنده را در پر بارتر كردن مطالب ياري كنيد . |
||
|
|
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
||
